داستان دل - قسمت 1

چه حس خوبی سرم رو که طرف دیگه پنجره بردم چشمم به یه دختر خوشگل افتاد با مو های بلند و زیبا فکر کنم رنگ موهایش سیاه بود...آخه  غروب  هم که با رنگ پرتقالی خودش نمیذاره خوب رنگ ها رو متوجه بشی...چشماش بزرگ و درخشان بود، می تونستی بازتاب نارنجی رنگ خورشید رو توی چشمهای بزرگ و منحصر به فردش ببینی و ابروان زیبا و ایرانی داشت، دیدم از پنجره طبقه دوم خونه همسایه که داشت بیرون رو میدید خیلی ناراحت و گریون به نظر می رسه. اذان داشت تموم میشد و می خواستم صحنه رو ترک کنم و برم ادامه کتابم رو بخونم یه دفعه ای دیدم که رو به طرف من کرد منم دست و پام رو گم کردم و سریع از پنجره دور شدم و اصلاً یادم رفته بود که  پرده پنجره اطاقم رو جمع کنم ولی از اون به بعد همیشه نیم نگاهی به پنجره همسایه می کردم و گاهی وقت ها اون رو میدیدم البته سایه اش رو، و اینکه همیشه غروبا و موقع اذان از پنجره اش بیرون رو گاهی وقت ها میبینه!

من دوستدار دوچرخه سواری هستم و همیشه دوچرخه سواری میکنم؛ یه بار که داشتم از کنار خونه شون رد میشدم دیدم سه تایی هم پدر و هم مادر و هم خودش دارن میرن بیرون پیاده روی هوا هم خوب بود و جون میداد واسه پیاده روی؛ چه دختری بود بدنش ورزشکاری و لب هاش پف کرده و قشنگ بود جالب اینجاست که اصلاً لوازم آرایشی خیلی حرفه ای و عجیب غریب هم استفاده نکرده بود و لباسش هم سنگین و آراسته بود.. یه مانتو سفید با کمربند سفید و با کفش کتونی سفید و چین لباسش خاکستری بود اون صورت زیبا و این آراستگی و خوشگلی و احساساتی بودنش رو توی هیچ دختری ندیده بودم. پدرش هم با فرهنگ و پیراسته جلوه میداد و مادرش هم مدرن و امروزی و آراسته خودش رو نشون میداد. پدرش و همینطور مادرش و شایدم خودش من رو نگاه کردن که داشتم چپ چپ نگاشون می کردم اما خوب... من تظاهر کردم که اتفاقی نیافتاده و یواشکی به یه جا دیگه خیره شدم تا  از این جو در برم! اما تو فکر این بودم که چرا باید این جوری باشه.. چرا باید مسافر باشن و من هیچوقت با ایشان دوستی کنم.. همینطور توی این فکر بودم که یه دفعه ای صدای ترمز و نوربالا ماشین من رو از فکر بیرون کرد و دیدم که با دوچرخه داشتم می رفتم تو شکم ماشین!

خوشبختانه جا خالی آرتیستی دادم به سبک هالیوودی و تصادف نکردم! درهرحال بعد از دوچرخه سواری رفتم خونه؛ هوا شب شده بود ساعت 7 و نیم بود...هنوز هوا گرم و گرم نشده بود آخه تنها پنج روز از فروردین  گذشته بود. بعد یکمی ورزش رفتم حموم و همونطور خودم رو توی آینه نگاه می کردم به خودم گفتم چرا باید تنها باشم....یه دفعه ای دختره رو روبه روی خودم دیدم که می خواست من رو بغل کنه هوا هم بارونی شد و داشت بارون میبارید و منم کت شلوار داشتم و او... او از همیشه دوست داشتنی تر شده بود... مخصوصاً زیر بارون, من رو بغل کرد ---- چشمم رو بستم و احساس خاصی به من دست داد... یه احساس خیلی خاص... اما بعد چند دقیقه احساس دیگه به من دست داد...احساس می کردم دارم یه چیز سرد رو می بوسم... و چشمم رو باز کردم دیدم که دارم کاشی دیوار حموم رو بوس می کنم,  یه دفعه ای به خودم گفتم که ای وای این دختره ذهنم رو تسخیر کرده... هربار که می خواستم پیک نوروزی دبیرستانمون رو حل کنم  اون میامد توی ذهنم به خودم گفتم:« نکنه عاشق شدم... نه نه توی این سن عشق دورغین هست... اما خوب همه چیز یه استثنا هم داره...» مثلاً من توی بهترین دبیرستان شهرستان بزرگ دیگه ای که در کنار شهرستان ما بود داشتم درس می خوندم و اونا هم با دادن پیک به این امید بودن که دروس رو یه دوره کنیم... که من هرکاری کردم نشد!... تنها کاری که توی پیک می کردم این بود که با شعرها و نقاشی های عاشقانه اون رو پر کنم! دست خودمم نبود... یکمی هم می ترسیدم با پدر و مادرم درباره دختره حرف بزنم و حالی هم برای این کار نداشتم چرا که اصلاً این اولین بار نبود که این حس به من دست داد اما این بار اولین باری بود که یه دختر مثل دختر رویاهایم رو دیدم و واقعاً این حس با شدت بیشتری به وجود اومد!

بالاخره سیزده بدر داشت فرا میرسید و که من هم با اتفاق خانواده داشتم می رفتم یه مکانی برای این که سیزده رو بدر کنیم!توی راه باید از کوچه ای که اون خانوداه با فرهنگ اونجا بودن عبور می کردیم و توی راه دیدیم که دارن اسباب و اثاثیه خودشون رو جمع می کنن و می ذارن توی ماشین، آره داشتن می رفتن؛ خیلی ناراحت شدم اما چون من درونگرا هستم کسی متوجه ناراحتی من نشد و منم تظاهر می کردم که خوشحالم چون داشتیم می رفتیم سیزده رو بدر کنیم... البته باید بگم اون موقع خبری از دختره نبود شاید موقع اثاث کشی رفت توی ماشین مدل بالاشون و شایدم هنوز آماده نشده بود.

بابام گفت «پسرم چرا ناراحتی؟» منم یکه خوردم... چجوری فهمید که من ناراحتم... گفتم چیزی نیست و شانس آوردم که  بیشتر از این سوالی نکرد چون من اصلاً توی دروغ گفتن کم میارم!. اما در کل چطور می تونستم شاد باشم درحالی که هیچ وقت دخرته رو نمی تونستم ببینم... چی میشد یکمی عاقلتر بودم و این قدر احساساتی نبودم.... – یعنی دیگه من نمی تونستم دختره رو ببینم؟

/ 0 نظر / 27 بازدید