ای کاش...

خیلی 
دوست داشتم که یه  دوست دختر خوب و
ایده آل از بچگی داشتم؛ اون وقت می تونستیم باهم بازی کنیم و موقع بارون طوفانی
توی خونه بودیم و از پشت پنجره بارون رو که قطراتش توی چراغ  شباهنگام معلوم می شد، می دیدیم و صدا و بوی
بارون رو حس می کردیم، برای هم نقاشی های قلب می کشیدیم، توی درس ها همدیگه رو کمک
می کردیم بعدش خانوادگی می رفتیم مسافرت و من و اون با هم توی یه ماشین بودیم و در
هنگام سفر با هم با دوربین از رخداد های بیرون ماشین فیلمبرداری می کردیم و با
همون دوربین و با چندتا مدل رادیوکنترلی (مثل ماشین کنترلی) سرگرم می شدیم؛ آهنگ
می زدیم و شاد بودیم و یواشکی می رفتیم توی جنگل و هم دیگه رو بغل می کردیم  و می بوسیدیم و عشق بازی می کردیم. یا این که
اگه پیش هم نبودیم با فیس بوک با هم حرف می زدیم اون وقت عکس هایش رو توی  Wall خودم
قرار می دادم. توی غم و شادی شریک بودیم و فقط من بودم و فقط اون و نه کس دیگه
ای... یه زندگی جمع جور و شاد و خوب و ایده آل هم داشتم...



این دل داغون



زیر بارون



تنهای تنها



دوربین چیه... ماشین کنترلی چیه



اکانت فیس بوک هم ندارم



چی بگم براتون



هِی که تنها من هستم و تنهایی ام و نه
کسی با من دوسته و نه من دوستی دارم... همین الانم که دارم این رو می نویسم اشکم
دراومده و اصلاً نمی دونم نوشتن چیزی که از خیلی وقت پیش توی ذهنم بود ارزشی داره
یا نه... کسی مثل من فکر نمی کنه؟



چرا باید همیشه این قدر تنها باشم...

 

«چندت کنم حکایت؛ شرح این قدر کفایت / باقی
نتوان گفت الا به غم گساران»

این دیگه آخرین پست من بود...بدرود برای همیشهافسوس...

خداحافظ برای همیشه :(




































/ 2 نظر / 53 بازدید
betty magic

akhe che aks ghashangi boooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooooood

baran

che jaleb bod.arezohaye qashangian