این غروب تنهایی...


غروب بود و هوا صاف، بالا روی تراس خونه بودم، همون گونه که داشتم سایه کوه
را در حالی که چراغ هایی مانند یک نقطه از اون دور دورها روی کوه چشمک
چشمک می زد می دیدم. صدای اذان هم میومد... آرامش در روحم حکمفرما بود...
به خودم گفتم چرا هیچ کسی رو ندارم که همونطور که دارم کوه را از دور می
بینیم او را هم بغلم کنم... موهایش را بنوازم و اوهم منو بغل کنه... یه
دختری که مثل من این فضای روحانی رو درک کنه و در حالی که از شوق شادی با
صدای اذان حس نوستالژی در ما ایجاد شده هم دیگر را در آغوش بگیریم و باهم
باشیم...

حیف
که این غروب این هوای صاف این کوه و آن چراغ ها هنوز هم همانند و البته من
هم تنهایم... چرا هیچ چیز عوض نمی شود چرا کسی به کنارم نمی آید...


سال نو برای همه مردمان و عاقلان و پارسی گویان و پارسی نژاد ها شادباد.

بـــــدرود.




/ 0 نظر / 11 بازدید