دوچرخه (2)



پسرک بی کس و افسرده، دوچرخه سواری می کرد

توی شهر شمال

وسط تابستون

دخترک پسری دید دوچرخه سواز،
 توی چشماش زل می زد

پسرک دختر رو  دید و  فهمید
 که توی چشماش زل می زد

""دخترک خوشگله نباید ببینمش عاشق می شم

چون فقط مسافره... من می دونم، باید عاقل باشم"

پسرک این رو گفت و بی آنکه به او نگاه کنه رفت

دخترک شبنم چشماشو پاک  می کرد

پدرش بدو گفت بیا بریم شهرمون دیگه بسه مسافرت

دخترک بعد حرکت با ماشین

همون طور که داشت ماشین گاز می گرفت(1)

به بیرون نگاه کرد

پسرک کنار درخت بود

افسرده و تنها

پسرک دیگه دیده نمی شد

دخترک همون طور که از او دور می شد

چشماش بارونی شد، آخ بارونی که هیچ وقت ندیده ای

پسرک بی کس و تنها با چهره افسرده

دوچرخه سواری می کرد

____________________

(1) : ماشین گاز می گرفت -> خودرو داشت شتاب می گرفت



/ 0 نظر / 12 بازدید