پر از تنهایی...

LONLEY

روزی دل آکنده شدم
این مروارید ها درخشاننده شدن ( =چشمم بخاطر گریه می درخشید)

به خود گفتم کیست مرا دلدار
گفتا زمزمه ای غریب تو را نیست یار

اندر زیر این بار گران نخواهم ماند
به امیُد وصال شوم امیدوار

گفتا تو را خوش ایده ای بود ای فرد بی کار
نیست دنیا امیدوار به افراد سهل انگار ( =چشم دنیا امیدی به دیدن افرادی که نیمه خالی لیوان روپرمی بینن نداره)

گفتم مرا نیست «سهل انگار» سزاوار
زین گفتار خود شرم آر

گفتا تو کیستی که گویی به مانند این؟
عاشقان بی معشوق به چه مانند ای ریز بین؟

گفتم ما ز افسردگانیم نیست مارا وقت یار
چه کنیم که هستیم در فکر یار

گفتا خموش ای آدم بی بهره گوی
که آدم رسد به خواسته خود گر خواست اوی

رفت آن صدا و نفهمیدیم که بود
گمان کردیم همه از ذهن فسرده ما بود

آخر نفهمیدیم یار کیست
این معشوق دلداده ما کیست

دانیم اما نیست دلم خَوش
هرچند بدو باشد خرمی و کَش

دلم خواهد ببیند یارم را
اما ندانم او کیست حتی ندیدم رویش را

از خدایم خواهم توفیقی کند
هرجه زودتر پرده از روزگار بر کُنَد

من ماندم تنهایی
زین اشعار بی وزن من نیست مرا چیزی
سپاس که شعر بی وزن دل سنگین و پر از احساساتم را خواندید.
امیدوارم که من و هرکی مثل من هرچه زودتر از تنهایی در بیام.
بدرود.
/ 0 نظر / 19 بازدید