داستان دل - قسمت 4

غروب خورشید نزدیک بود و ما هم داشتیم وسایل رو جمع می کردیم و از هم خداحافظی می کردیم... از دور دختره رو دیدم که داشت چشمهایش رو از قطرات اشک پاک می کرد و البته من هم گریه ام گرفته بود... چرا باید این جوری می شد؟

روز ها گذشت و من هم از تنهایی همیشه ناراحت بودم و گوشه کنج دیوار خونه می شنستم در میان همان روز ها بود که پدرم گفت باید برای کارش برویم شهر دیگه و برای همیشه آنجا بمانیم... تازه وضع ما خوب شده بود و یک تویوتا لندکروزر نو خریده بودیم. بالاخره اساس کشی طولانی ما شروع شد و رفتیم در شیراز و در محله ای موقتا خانه ای را اجاره گرفتیم... خانه در اصل طبقه دوم یک آپارتمان بود که کنار آن یک ساختمان شبیه به ساختمان خانه سابق خودمان بود... صدای اذان بلند شده بود باز دلم هوایی شده بود رفتم از پنجره اتاقم بیرون رو دیدم... چه منظره ای بود... خانه جدید ما بین سه مسجد بود و صدای اذان سه بار اکو می شد... حس نوستالوژیکی به من دست می داد، برای همین هم بغضی در من ایجاد شد... طرف دیگه پنجره رو که دیدم چشمم به یه دختر افتاد که داشت همونطور که پرده خونه اش رو جمع می کرد؛ بیرون رو هم نگاه می کرد؛ فکر نکنم متوجه شده بود که داشتم نگاهش می کردم اما یک باره وقتی سرش رو طرف خونه ما کرده بود سریع روی برگردوند و در سیاهی پنجره پنهان شد... فکر کنم فراموش کرد که پرده ها رو جمع کنه. اما مو های بلندش من رو یاد اون دختره انداخت و حس تنهایی دوباره گل کرد... هرچند هرازگاهی میامد کنار پنجره و خونه ما رو دید می زد... اما تا زمانی که خانواده شون رو ندیده بودم باور نکرده بودم اونا همونا بودن! خود خودشون! روز بعد تصادفاً وقتی من و پدر و مادرم داشتیم قدم می زدیم به اتفاق اونا رو دیدیم و من اصلاً باور نمی کردم که اونا خودشون بودن! بعد از کلی گپ و احوال پرسی به ما گفتن که توی شیراز خونه دارن و ساختمان بغلی ما خونه اوناست! یادمه اون روز من خوشحال ترین پسر دنیا بودم!  رابطه ما هم داشت گرم و گرمتر می شد، آخرهای تابستان بود و منم مدرک مهندسی مکانیکم رو گرفته بودم البته تازه ترم یک دانشگاه بودم که پدرش به من پیشنهاد داد که می تونم توی خونه اصلی شون توی آلمان در زیر پیلوت خونه که یه خونه بزرگ و مجلل داشت زندگی کنم و در آنجا به ادامه تحصیل بپردازم. بعد از کلی بحث با پدر و مادرم پیشنهاد متاسفانه رد شد... چون اصلاً شرایطش رو نداشتیم.

/ 0 نظر / 25 بازدید