داستان دل - قسمت 5 - بخش پایانی

آناهیتا – همون دختره -  توی بارون خیس آب کشیده منتظر ماشین هست که بره خونه شون! من تا دیدمش سوارش کردم.

- سلام رامین؛ کجا بودی؟

- دانشگاه بودم! یکمی درسمون عقب موند و استاد گفت ساعت 6 یعنی دوساعت پیش بریم دانشگاه!

- منم داشتم می رفتم از فروشگاه به خونه... هوا خیلی سرده،نیست؟

- آره خیلی... فکر کنم دارم سرما می خورم...

- مواظبت باش عزیزم... دوستت دارم

- منم دوستت دارم...

 وقتی به خونه رسیدیم من سریع رفتم حموم آب گرم و گرفتم خوابیدم...

ساعت 8:50 صبح بود که بیدار شدم و با سردرد زیادی که در سرم ایجاد شده بود تحملم تموم شد و سریع رفتم دارو خونه... اصلاً صبحانه رو هم خوب نخورده بودم و متاسفانه از برنامه روزانه خودم هم عقب افتادم... مثلاً می بایست امروز ورزش می کردم!... بعد از خرید دارو و اینها برگشتم خونه و روی تختم دراز کشیدم؛ اثرات داروها باعث شد که من تا عصر خوابم بگیره؛ عصر که شده بود با صدای  زنگ در از خواب بیدارم شدم و شنیدم که آناهیتا داشت با مادرم صحبت می کرد و بعد از این که فهمید من مریضم رفت... وقتی که رفت من از مادرم پرسیدم که برای چی اومده بود اینجا و گفت که می خواست من و اون باهم بریم پارک شهر و قدم بزنیم.

روز بعد مریضی ام یکمی بدجوری شده بود و ساعت 10 صبح بود که صدای زنگ در توی گوشم پیچید؛ مادرم در را باز کرد و من که همونطور توی تخت خواب بودم دیدم آناهیتا با یه کمپوت سیب و موز بود که اومد پیش من... با دستهای لطیف و گرم و صمیمی اش من رو نوازش کرد و می خواست من را بوس کند که مانع کارش شدم ولی گفت مریضی تو برایم چیزی نیست و با لب های زیبا و شیرین و فربه خود بر گونه هایم نقش گل سرخ نشاند و هیچگاه آن را فراموش نخواهم کرد؛ سپس روی زمین کنار تخت نشست و گفت که باید این کمپوت رو تا آخر بخورم تا خوبِ خوب بشم! منم از او سپاسگزاری کردم و پس از گفت و گویی با جمله دوستت دارم در حالی که گریه می کرد از پیش من رفت...صدای تلویزیون هم داشت میومد که داشت آهنگ انریکه رو پخش می کرد... I don’t know why why… but I love to see you cry…. ودرحالی که آناهیتا از پیشم می رفت و منم از شدت عشق بینمان بغض کرده بودم...

شب ان روز احساس می کردم دارم خوب میشم... روز بعد شاداب و سرحال رفتم پیشش... گفتم که باید بریم رستوران تا با هم با شکلات داغ از زندگی لذت ببریم... لذت عشق واقعی.

وقتی رفتیم رستوران ازش پرسیدم که «چرا دیروز با ناراحتی به من گفتی دوستت دارم»؟

و گفت «چطور می تونم ناراحت نباشم وقتی که تو بدجوری مریض بودی...اما حالا خیلی خوشحالم چون تو رو دارم»

و منم گفتم منم همینطور.

و روز را با یک لیوان شکلات داغ گذروندیم.

روز بعد پدرم گفت که کاری در آلمان برایش جور شده و برای ادامه کار میتونیم بریم آلمان؛ چون کامران پدر آناهیتا خانه ای در آلمان داشت ازش خواستیم که کمک کنه و بریم اونجا و بعد اون پیشنهاد ادامه تحصیل در آلمان رو به من دوباره پیشنهاد داد و اینبار قبول کردم و همه با هم رفتیم آلمان و به خوبی و خوشی و برای همیشه برای هم و باهم بودیم.

خب اینم از داستانی که در اصل یک دل نوشته، تخیل و قصه ای رویایی برایم است؛ وقتی این نوشته تموم شد رفتم به طرف کمدم... اصلاً من دوربین نداشتم!؛ از پنجره چیزی جز دو خانه درحال ساخت و چند آپارتمان خالی و پر و دلی پر از تنهایی و کوچه ای خالی از هرگونه ماشین مدل بالا (چه برسه به پورشه اونم مدل پانامرا!)...

بدرود.

/ 2 نظر / 26 بازدید
melody

داستان قشنگی بود . آفرین .[نیشخند] [دست]

بی نام

الهی... [لبخند] عیب نداره آرزو بر جوانان عیب نیست