داستان دل - قسمت 2

اما دیدم ترافیک مسیرش رو به طرف امام زاده ابراهیم که نرسیده به آزاد راه آمل به تهران بود؛ تغییر داد. پدرم یک نفس راحت کشید و به راهمون ادامه دادیم. منم مثل بچگی هایم که کوه می دیدم احساساتی می شدم رفتم توی نخ کوه ها... با اون بزرگی و عظمتشون من رو تسخیر کردن... انگار که پدیده عجیبی رو می دیدم... غرق این طبیعت باشکوه شده بودم و آهنگناصرچشم آذر - خوابرو گذاشتم توی ضبط ماشین و  هیچ حسی به این خوبی در من القا نشده بود... ولی یه چیز هنوز من رو آزار می داد... چیزی که شادی من رو می گرفت... شاید همون دلیلی بر گاه و بی گاه ناراحت شدنم بود. از اون حس افسرده کننده دیگه خسته شده بودم بهش عادت کرده بودم اما دیگه طاقتش رو نداشتم؛ نمی تونستم برای همیشه اون رو در درون خودم نگه دارم، برای همین به این فکر افتاده بودم که شروع کنم به نقاشی و عکاسی و بلاگ نویسی تا در چهارچوب اونا اون احساس رو بروز بدم. اما دوست نداشتم به کسی مستقیماً احساسم رو بگم... وقتی کوه ها رو از درون ماشین می دیدم اون زیبایی ها رو و اون دسته از افرادی رو که با ناراحتی سرشون رو تکیه به پنجره ماشینشون میدادن و ناراحت بودن... دوباره اون چیز... اون احساس ذهنم رو مشغول می کرد... اون حس...حس تنهایی بود... چرا هیچ دوست دختری ندارم...همیشه از کوچیکی به خودم می گفتم «چی میشد یه دوست دختر عاقل.. ایده آل... منطقی...داشتم... اون وقت می تونستیم باهم بازی کنیم و موقع بارون طوفانی توی خونه بودیم و از پشت پنجره بارون رو که قطراتش توی چراغ  شباهنگام معلوم می شد، می دیدیم و صدا و بوی بارون رو حس می کردیم، برای هم نقاشی های قلب می کشیدیم، توی درس ها همدیگه رو کمک می کردیم بعدش خانوادگی می رفتیم مسافرت و من و اون با هم توی یه ماشین بودیم و در هنگام سفر با هم با دوربین از رخداد های بیرون ماشین فیلمبرداری می کردیم و با همون دوربین و با چندتا مدل رادیوکنترلی (مثل ماشین کنترلی) سرگرم می شدیم؛ آهنگ می زدیم و شاد بودیم. توی غم و شادی شریک بودیم و فقط من بودم و فقط اون و نه کس دیگه ای... یه زندگی جمع جور و شاد و خوب و ایده آل هم داشتم...» توی این حس بودم که مادرم گفت: «آخه چرا اینقدر آهنگ اندوهگین می ذارین... مثلاً سیزده بدرهست ها...» خب حق هم داشت اما من نمی تونستم شاد باشم... یا شاید هم نمی خواستم.

بالاخره به کوه های سربه فلک کشیده آمل رسیدیم و با دادن ورودی که پونصد تومان بود رفتیم توی جنگلش و بپس از اسکان در یک محل دنج وسایل رو چیدیم و منم رفتم تا با دوربینم عکاسی کنم! پدر و مادرهم داشتن چادر و... رو آماده می کردن و منم که داشتم عکاسی می کردم ناگهان دیدم یه پانامرا یکمی اون طرف تر پارک شده... شبیه و هم رنگ همون ماشین همسایه پیشین ما بود...من رو یاد دختره انداخته بود... خیلی ناراحت شدم طوری که شور و ذوقم که با مسافرت بدست اومده بود از بین رفت. با خودم گفتم حداقل از این ماشین عکس بگیرم تا خاطرات اون همسایه یه جورایی برای همیشه در من بمونه... شاید اگه کس دیگه ای بجای من بود این کار رو نمی کرد ولی من نمی خواستم چهره اون دختر از یادم بره...من با خاطراتم همیشه زندگی می کردم؛ یکمی روی ماشین زوم کرده بودم تا اینکه دیدم صاحبش از اون دور داشت با یه پارچه میومد طرف ماشینش تا اون رو تمیز کنه...البته شایدم صاحبش نبود... در هر حال داشت نزدیک و نزدیکتر به ماشین میشد و منم رو چهره اش زوم کرده بودم...اوه... باور نمی کردم! خود پدر اون دختره بود همونی که همسایه ما بود! اصلاً باور نمی کردم! یک دفعه ای دوربین از دستم لرزید و داشت میافتد پایین که بخاطر این که دوشبندش رو بسته بودم دوربین بین دستم و زمین آویزان شده بود...! بدجوری شوکه شده بودم... ولی چه فایده لابد نه اونا مارو می بینن و نه من جرات دارم که برم پیششون... منم اصلاً فراموش کردم که برم از ماشین عکس بگیرم... اما یکمی به اونا نزدیکتر شدم و دختره و مادرش رو هم دیدم و به محض این که دختره رو دیده بودم قلبم تاپ و تاپ می زد... دوباره اون احساس توی ذهنم اومد... حس تنهایی دوباره در من جرقه زد، با دیدن چشم هایش جرقه آتش شد و داشت من رو می سوزوند...

/ 0 نظر / 20 بازدید